تبليغاتX
مظنونین همیشگی
سینما و سیاست
  در فیلم در کمال خونسردی دوتا جنایتکار زدن یک خانواده رو قتل عام کردن داستان داستان پلیسه نیست ولی تو یه سکانس پلیسی که این قتلها رو پیگیری میکنه رو میکنه به یه روزنامه نگار که اونم پیگیر ماجراست و میگه:

کار شما روزنامه نگارا میدونی چیه؟اول جنجال راه میندازین که اون حرومزاده های قاتل رو چرا دستگیر نمیکنین؟وقتی داریم دنبالشون میگردیم شما خواستار اخراج ما از اداره پلیس بدلیل بی کفایتی  میشین وقتی اونارو دستگیر میکنیم شما ما رو به خشونت متهم میکنین وقتی که هنوز دادگاشون برگزار نشده شما اونارو تو رسانه هاتون محاکمه میکنین وقتی دادگاشون برگزار شد و اونا محاکمه شدن شما خواستار این میشین که آزاد بشن و جنجال راه میندازین که این محاکمات دروغینه . 


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:48  توسط صادق  | 

 روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه شاهزاده خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشقش شد. اما یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش بر می‌آد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه. شاهزاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس او قرار گرفته بود به سرباز گفت : «اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو می‌شم.» و سرباز به آن‌جا رفت و وایستاد! یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز ... هر شب شاهزاده خانم از پنجره اونو می‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید اما اون جم نخورد. پرنده‌ها روی سرش خرابکاری می‌کردن و زنبورها نیشش می‌زدن! پس از نود شب اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود؛ از درد اشک می‌ریخت اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه. شاهزاده خانم همچنان اونو تماشا می‌کرد ... و درست در شب نود و نهم، سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!

سینما پارادیزو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:28  توسط صادق  | 

فیلم خاک آشنا قویترین  کار فرمان آرا  تا به امروز است فیلم  ادامه ای بر خانه ای روی آب و یک بوس کوچولوست و  دغدغه های فرمان آرا  که بر خواهیم شمارد همچنان در این فیلم محوریت و مرکزیت دارد فیلم را میتوان یک نصیحتنامه دانست نصیحتنامه ای که اینبار جای فحشنامه یک بوس کوچولو به گلستان را گرفته است و بی شک یک شاهکار سینمایی است  در اینجا جای گلستان (در فیلم یک بوس کوچولو) نسل سوم است که متهم است و فرمان ارا این رسالت را بر دوش خود احساس کرده تا نسل سوم انقلاب را بیدار کند به آنها تاریخ مملکتشان را بشناساند و به آنها نشان دهد که  فرق عشق های نسل او و نسل حاضر چیست .

نقطه ی قوت فیلم که شاید فیلم اخیر بیضایی هم آشکارا از همین شگرد بهره برده اینجاست که کارگردانی سرخورده و روشنفکر که با سختی فراوان تصمیم به فیلمسازی میگیرد و حال این فرصت را غنیمت شمرده به جای روایت درست قصه(که مطمئنا فرمان آرا توانایی آنرا دارد) تصمیم میگیرد سخنرانی کند و جامعه و نسلی نادان را آگاه سازد البته اینکه یک روشنفکر دغدغه نسبت به جوانان کشورش دارد امری ستودنیست اما این دغدغه در بیان سینمایی وقتی جای تصویر را دیالوگ و وقتی جای داستان را خطابه میگیرد نتیجه اش فیلمی شعاری میشود که حد نهایت فیلمسازی یک کارگردان است .

طرح کلی فیلم  داستان نقاش روشنفکر و شاعری به نام ( نامی) است (نامی احتمالا نماد  خود فرمان آراست ) که  کنج عزلت گزیده در زیر زمین  دهی در کردستان خود را حبس کرده و  نقاشی های عجیب و غریب میکشد و اپرا گوش میدهد  ( این نقاشی ها ی عجیب و روشنفکرانه قرار است نماد درون اشفته ی او باشند و اینکه او در زیرزمین دهی خود را حبس کرده نماد این است که روشنفکران در ایران جایی جز اینجا ندارند و در واقع سرکوب شده اند ) تا اینکه سر و کله ی  بابک  بچه ی خواهر او پیدا میشود (قبل از بابک مادر بابک میآید که نماد نسل دوم است نسلی که چون به فکر آقا بابک نبوده الان بابک معتاد شده و بابک جان یک حلقه که متعلق به همجنس بازان است در ابروی خود میبندد و در اینجا فرمان آرا لبه تیز انتقاداتش را به سمت نسل دومی میگیرد که از نسل سوم غافل شده است ) کل مضمون فیلم  حول این محور میگردد که هر روز بعد از ظهر نامی باید دست بابک کوچولو( منظور از کوچولو در اینجا سی سال است) را بگیرد و دور ده بچرخواند و به او بگوید که چرا موارد مصرف میکند چرا به هیچ چیزی  اعتقاد ندارد چرا هیچی بلد نیست و  در اخر هم نتیجه بگیرد که ا لبته  مقصر مادرت هم هست از آن طرف بابک که نماینده نسل جوان است هم  اعلام میکند که سه بار خودکشی کرده است(ظاهر بابک اما به گونه ای منطقی است که آدم باور نمیکند حتی بی اجازه ذست به کبریت زده باشد رفتارش که کاملا مودبانه است دو روز پیش نامی هم میماند و اعتیاد را کنار میگذارد و خواهش دوستانش را برای مصرف لبیک نمیگوید البته شاید فرمان آرا در پس این طراحی شخصیت عمیق خواسته بگوید که این نسل ذات پاکی دارد فقط یک نامی یا فرمان آرا لازم است تا آنچه نمیداند به او بگوید  )بابک جوان فیلم هم از خودش دفاع میکند چون کارگردان هایی مثل فرمان آرا هیچگاه یکطرفه به قاضی نمیروند و  نگاه عادلانه ای به مسائل دارند درست مثل فیلم یک بوس کوچولو که فرمان آرا فقط  روی گلستان قضای حاجت نکرد) بابک  میگوید که نسل او خسته است و بریده است و جسذی است که راه میرود و از این محملات که قرار است دغدغه های نسل جوان امروز باشد و اینکه این نسل به ته خط رسیده است و  راهی ندارد  دوستان بابک هم قرار است نماینده نسل امروز باشند اما عملا بابک تبدیل به پینوکیو میشود و آنها هم  نقش گربه نره و روبای مکار را بازی میکنند(پیدا کنید پدر زپتو را؟) این دوستان  آنقدر بیکارو با مرامند  که از تهران بلند میشوند میآیند پیش بابک تا با هم ابشنگولی بخورند(یک دختر که صدایی مردانه دارد هم بین آنها است که با حلقه ای که بابک به ابروی خود زده مرتبط است و در اواسط فیلم این حلقه دیگر نیست و ما متوجه میشویم بابک از اسارت آن طی دو روز بودن با نامی خلاص شده است) و یکی از آنها هم برای بابک مواد میآورد بازی این دوستان هم در اوج است انقدر لوس و بی احساس و احمقانه حرف میزنند که انسان تهوع میگیرد( البته همه ی اینها عامدانه است تهوع تماشاگر که به نوعی ارجاع به رمان تهوع سارتر است و بازی تصنعی بازیگران هم گوشه ی چشمی به بازی ها در فیلمهای برسون دارد فرمان ارا عامدانه دارد به تماشاگر میگوید این نسل جوان حتی بازی کردن جلوی دوربین را هم بلد نیست)

بابک طی سفری که آمده است قرار است متحول شود قرار است با تاریخ این مملکت آشنا شود و قرار است دوستان نا بابش را ترک کند اما همه ی این اتفاق ها به احمقانه ترین حالت ممکن میافتد(احمقانه بودنشان تعمدی است چون  در واقع فرمان آرا به شکلی کاریکاتورگونه دست به ساختن یک خودهجویه زده است ) شبنم عشق قدیمی نامی با بازی رویا نونهالی پس از چهل سال اتفاقی از راه میرسد  و آنجاست که نامی فیلش یاد هندستان میکند(این اتفاق که درست همان روز که بابک عرق خور موادی دختر باز به خانه ی نامی میآید مصادف با آمدن عشق قدیمی نامی بعد از چهل سال میشود هم اصلا چیز عجیبی نیست و حتما  برای آموزش بابک (بخوانید نسل ما) لازم است )  آنها زیر مهتاب راه میروند و نامی برای شبنم یکی از شعر های جدیدش را میخواند  همه ی این سکانس ها طراحی شده تا نسل جوان ( از جمله خود من) قبطه بخورد به عشق های اساطیری نسل پیشین که چگونه پای یک عشق میماندند و عشق پاک آنها چه قدر با عشق های خیابانی ما فاصله دارد از طرف دیگر بابک را داریم که با یک روز ماندن پیش نامی و  با خوردن نیمروی خاتون معنای عشق و محبت را میفهمد ( اینرا خود بابک طی یک دیالوگ تاثیر گذار میگوید ) و با دیدن اینکه نامی و شبنم چه قدر عاشق هم هستند معنای عشق اساطیری را یاد میگیرد در دیالوگی شبنم به نامی یاداوری میکند که هیچ وقت از سبیلش خوشش نمیامده سبیل که در واقع نماد چپ گرایی است و باقی قضایا هم معلوم است فقط نا گفته نماند که نامی هم از سیگار کشیدن شبنم بدش میآمده . نتیجه این میشود که بابک راه میافتد دنبال یک دختر کرد .دختر کرد که رعنا آزادی است همان دختر  فیلم مارمولک یا درباره ی الی اگر از بازی افتضاح و لهجه ی من دراوردی او و قیافه اش که به هرچیزی جز یک دختر داهاتی میخورد بگذریم (اینکه او شبیه دختران داهاتی نیست تعمدی است چون در واقع ما توسط فرمان آرا یک نوع فاصله گذاری برشتی را شاهد هستیم که در واقع میخواهد به تماشاگر بگوید که در حال دیدن یک فیلم است نه واقعیت و در واقع به خود هژمونی سینما به عنوان رسانه هم از این طریق انتقاد میشود) به صحنه های خنده داری میرسیم که بابک پشت یک درخت پنهان میشود و وقتی دختر کرد از راه میرسد جلویش سبز میشود یا مثلا  در سر راه معشوقش گل میگذارد و پشت تپه ها پنهان میشود (اگر فرمان آرا در موسیقی متن این صحنه این آهنگ هایده را میگذاشت بار دراماتیک فیلم صد چندان میشد آهنگی انقلابی با این موضمون:روز نوروز بچینی گل سرخ بر سر راه نگار خرج کنی دل برت بیاد بپرسه کار کیست؟تو براش گفته نتونی..... آهنگی از هایده که البته مسلما فرمان آرا بهتر از ما میدانسته که این موسیقی چه قدر برازنده این صحنه است اما تیغ سانسور بزرگترین مانع بوده است) از دید فرمان ارا احتمالا این صحنه ها گذاشته شده تا نسل جوان آنرا با شماره دادن پشت ترافیک در ترافیک خیابان شریعتی و یا اتو زدن مقایسه کند و از رفتار خود شرمگین شود و یه مقدار مثل بابک آقا شود. دختر هم با یک نگاه در چشم بابک میفهمد که او قصد ازدواج دارد و به او میگوید که اسم پسرعمویش رویش است و قصد ازدواج ندارد  ( این موقعیت دراماتیک طراحی شده تا اولا فرمان ارا نسبت به تعصبات قومی نزادی کردها اعتراضش را نشان دهد در ثانی  با این موقعیت دراماتیک و عشق نافرجام  بابک جانش را در راه دختری که دو روزه دیده و بدون یک بار حرف زدن با او عاشقش شده بدهد و به این وسیله معنای واقعی عشق به نسل جوان آموزش داده شود)  

فرمان آرا دغدغه ی اینکه نسل ما چرا با فرهنگ کهن خود آشنا نیست هم دارد  بنابراین در راستای  تقویت غرور فرهنگی  و عزت ملی ابتدا دبی را با ان مگس مقایسه میکند ( کلمه ی  ان مگس دقیقا در فیلم بکار میرود حالا  تصورش را بکنید اگر  یک اماراتی تازه آنهم از نوع روشنفکرش به ایران بگوید ان گربه آنوقت امثال آقای فرمان آرا چه میکردند قابل پیش بینی است که  احتمالا رگ غیرتشان  انقدر باد میکرد  که در همین راستا شعار بقره بقره سر میدادند و  این شجاعت فقط از امثال فرمان آرا بر میآید) نامی روشنفکر نقاش در همین راستا یک روز بعد از ظهر دست بابک کوچولو (سی ساله ) را میگیرد و بیستون را به او نشان میدهد که ببین ما چه بودیم و چه شدیم  بابک هم شیفته وار انگار که تاحالا در هیچ کتاب و فیلم و نقشه ای  این اشکال را ندیده باز هم متحول تر میشود و هی به ایران افتخار میکند و هی افتخار میکند و به این ترتیب جناب فرمان آرا رسالت ملی گراییش را انجام میدهد این سکانس جادویی و تاثر گذار من را یاد فیلم  وقتی همه خوابیم انداخت در آنجا هم بیضایی کبیر  که خیلی دغدغه ی سنت و فرهنگ غنی ایرانی را دارد( نادر شاه افشار مگر ایرانی نبود چرا هیچ کس در اینگونه فیلم های متعهد یادی از کوه چشمانی که او درست کرد نمیکند؟) سکانسی متعهد را خلق میکند مادر روشنفکر فیلم به بچه اش شاهنامه هدیه میدهد و بچه شیفته وار در زمان غذا خوردن در حین حمام گرفتن و در وقت قضای حاجت شاهنامه را ورق میزند و او هم هی به تمدن ایران افتخار میکند و اینجا هم پدر و مادر های ایرانی توسط بیضایی اموزش میبینند که به جای چیتوز و پلی استیشن به بچه های خود شاهنامه بدهید و بدین ترتیب فرهنگ پر گهر ایرانی تا ابد زنده بماند و ان مگس هم گه خورده است کلا.    

اما فیلم های روشنفکرانه در ایران اصولا علاوه بر اینکه به داستان  خاصی احتیاج ندارند (اصولا کارهایی از قبیل فیلم دیدن  روایت داستان کردن شخصیت پردازی و انتخاب درست بازیگر  از امثال فرمان آرا و بیضایی گذشته است و کار جوان ها است ) از آنجاکه فیلمهای روشنفکرانه متعهد باید همچون مردمان این قشر از حامعه تلخ باشند(مشروبی که نامی میخورد تلخ است و نماد نگاه تلخ اندیش و دیالکتیکی او به دنیا است )  بنابراین ما در پایان میفهمیم  که شبنم سرطان دارد  و  به این ترتیب یاد نگاه های او وقتی در حال ترک نامی بود میافتیم(انقدر به این فرمان آرا گفتند نگاه های رویا نونهالی در فیلم خانه ای روی آب چنان بود و چنین بود که فرمان آرا تصمیم گرفت باز هم از آن نگاه هایی که منتقدان معتقدند هزاران حرف و راز و درد و دغدغه ی یک نسل و فروپاشی یک نسل دیگر و اینها پشت آن نگاه است دوباره در فیلمش در لحظه ی وداع شبنم و نامی قرار دهد لازم به ذکر است که وداع شبنم و نامی بعد از وداع برگمن و بوگارت در فیلم کازابلانکا دومین وداع عاشقانه تمامی اعصار شناخته شد یا میشود یا خواهد شد ) و متوجه میشویم که عشق واقعی در واقع نه با وصال که با فراق  است که حاصل میشود  (از نگارنده خورده نگیرید که چرا دارد در این نقد داستان را لو میدهد چون اولا این نقد نیست در ثانی این یک فحشنامه است علیه فیلم  فرمان آرا که در واقع نگارنده از عناصر  رادیکال و تندرو حکومتی پول گرفته ام تا آنرا علیه روشنفکران این مرز پر گهر در بیاورم و یک نوع ترور فرهنگی است (ترور فرهنگی خود ادامه ای بر پروسه ی قتل های زنجیره ای است در این فیلم هم ارجاعاتی به قتل های زنجیره ای میشود اما چون فرمان آرا خودش آنرا سربسته مطرح کرده تا کسی متوجه آن نشود و چون نقد ما در این نوشتار نقد مضمونی نبود بلکه تنها به جنبه ی زیبایی شناسانه ی اثر توجه داشتیم از باز کردن آن خودداری میکنیم ))

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط صادق  |